حالم رو به اخطار است...
دلم بیش از حد سنگین...
نصف شب ها هم عالمی دارند، دل من؟ آرومی؟
یه کم بیدار شدم، گریه کردم و با خدا، مامانم حرف بزنم تا آروم شی... چرا نتونستی بخوابی؟ خجالت میکشیدی؟ یادت میوفتاد؟..... چرا هی اینور و اونور میشدی؟..... چشاتو باز کن... نبندش... الان یادآوری فابده ای نداره... میدونم... دلت نمیدونست ببخشه یا لعنت کنه... زانوهاتو بغل گرفتی و آروم آروم صورتت خیس شد... باز هم خالی نشدی؟ نفس نفس میزدی؟ عیبی نداره... بنویس... برو و با دفترت کاری کن... دوتا مداداتو بردار و هرکاری میخوای باهاشون بکن... خط خطی کردی؟ تا 4 صفحه ردش موند؟ کاغذا پاره پاره شدن؟ عیبی نداره... مدادات نوکشون شکست؟ دیگه هیچ نوکی واسشون نموند؟ عیب نداره... من هستم حدیثه. میدونم چی میکشی. میدونم تنهایی. خدارو ندیدی؟ دیدی! دیدی که انقدر خجالت میکشی... تا حالا زندگیت انفدر زجرآور نبوده؟ خب داری قوی میشی دیگه! سیده؟... مامان زهرات درسته دیدت... خدات دید... امامت دید... بابات دید... درسته دیدن دستاتو میزاشتی رو صورتت و زار میزدی... آروم باش... باشه؟ الان بهتری؟... اونطوری نکن واسه من... با یه دل سنگین و بغض... دستتو نکوبون رو میزت... فکر نکن راهی نیست... خدا کمکت میکنه... که تنها چاره ت کمک اونه... کمک اونه... آروم باش.. خب؟......

درد تنهایی
کاش همسایه دیوار شما بودم !
هیچ کس تنهایی ام را بو نکرد؟
هیچ کس درد دلم را حس نکرد؟
همچو خاشاک، اسیر و در به در
در هجوم تندباد
گاه به مشرق
گاه به مغرب
حزب باد لعنتی
پشت هر بیغوله ای جا مانده ام.
« سینا صارمی »
برچسب:
نویسنده: یگانه عابدی